تبليغاتX
باران رویا ها را نمی شوئد
شبی راه‌زنان به قافله‌ای شبیخون زدند و اموال ‌آنان را به غارت بردند، بعد از مراجعت به مخفیگاه نوبت به تقسیم اموال مسروقه رسید، همه جمع شدند و هرکس آنچه به دست آورده بود به میان گذاشت، رئیس دزدان از جمع پرسید چگونه تقسیم کنیم ؟ خدایی یا رفاقتی ؟ جمع به اتفاق پاسخ دادند خدایی.

رئیس دزدان شروع به تقسیم کرد، بیش از نیمی از اموال را برای خود برداشت و الباقی را به شکل نامساوی میان سه تن از راه‌زنان تقسیم کرد و به بقیه هیچ نداد،
دیگران اعتراض کردند که ما گفتیم خدایی تقسیم کن تا تساوی رعایت شود و همه راضی باشیم این چه تقسیمیست ؟؟؟
رئیس پاسخ داد : خداوند به یکی زیاد بخشیده و به یکی کمتر و به یکی هم هیچ، خود شاهدی بر این ادعا هستید، آن تقسیمی که شما در نظر دارید تقسیم رفاقتی بود که نپذرفتید پس حق اعتراض ندارید…


+ نوشته شده توسط باران در جمعه بیست و دوم مرداد 1389 و ساعت 12:4 |


انقلاب کردیم تا شاه و شاهزاده نداشته باشیم... آقا و آقازاده داریم!

انقلاب کردیم تا سیاستمان دینی شود... دینمان سیاسی شد!

انقلاب کردیم تا اقتصادمان انسانی شود... انسانیتمان اقتصادی شد!

انقلاب کردیم تا خیابان هایمان شریف شوند... شرافتمان خیابانی شد!

انقلاب کردیم تا رنگ آزادی را ببینیم... اسارت رنگ شده را دیدیم!

انقلاب کردیم تا دردهایمان درمان شود... درد بی درمان گرفتیم


+ نوشته شده توسط باران در سه شنبه دوازدهم مرداد 1389 و ساعت 22:45 |
سالهاست که شیطان فریاد می زند

 اگر ادم دید بگویید سجده می کنم

+ نوشته شده توسط باران در سه شنبه دوازدهم مرداد 1389 و ساعت 21:43 |

قصاب با دیدن سگی که به طرف مغازه اش نزدیک می شد حرکتی کرد که دورش کند اما کاغذی را در دهان سگ دید .کاغذ را گرفت.روی کاغذ نوشته بود" لطفا۱۲ سوسیس و یه ران خوك بدین" . 5۰ دلار همراه کاغذ بود.قصاب که تعجب کرده بود سوسیس و گوشت را در کیسه ای گذاشت و در دهان سگ گذاشت .سگ هم کیسه راگرفت و رفت .

قصاب که کنجکاو شده بود و از طرفی وقت بستن مغازه بود تعطیل کرد و بدنبال سگ راه افتاد .

سگ در خیابان حرکت کرد تا به محل خط کشی رسید . با حوصله ایستاد تا چراغ سبز شد و بعد از خیابان رد شد.قصاب به دنبالش راه افتاد. سگ رفت تا به ایستگاه اتوبوس رسید نگاهی به تابلوحرکت اتوبوس ها کرد و ایستاد .قصاب متحیر از حرکت سگ منتظر ماند .

اتوبوس آمد, سگ جلوی اتوبوس آمد و شماره آنرا نگاه کرد و به ایستگاه برگشت .صبر کرد تا اتوبوس بعدی آمد دوباره شماره آنرا چک کرد اتوبوس درست بود سوار شد.قصاب هم در حالی که دهانش از حیرت باز بود سوار شد.

اتوبوس در حال حرکت به سمت حومه شهر بود وسگ منظره بیرون را تماشا می کرد .پس از چند خیابان سگ روی پنجه بلند شد و زنگ اتوبوس را زد .اتوبوس ایستاد و سگ با کیسه پیاده شد..قصاب هم به دنبالش.

سگ در خیابان حرکت کرد تا به خانه ای رسید .گوشت را روی پله گذاشت و کمی عقب رفت و خودش را به در کوبید .اینکار را بازم تکرار کرد اما کسی در را باز نکرد.

سگ به طرف محوطه باغ رفت و روی دیواری باریک پرید و خودش را به پنجره رساند و سرش را چند بار به پنجره زد و بعد به پایین پرید و به پشت در برگشت.

مردی در را باز کرد و شروع به فحش دادن و تنبیه سگ کرد.قصاب با عجله به مرد نزدیک شد و داد زد :چه کار می کنی دیوانه؟ این سگ یه نابغه است. این باهوش ترین سگی هست که من تا بحال دیدم.

مرد نگاهی به قصاب کرد و گقت:تو به این میگی باهوش ؟این دومین بار تو این هفته است که این احمق کلیدش را فراموش می کنه !!!

نتیجه اخلاقی :

اول اینکه مردم هرگز از چیزهایی که دارند راضی نخواهند بود.

و دوم اینکه چیزی که شما آنرا بی ارزش می دانید بطور قطع برای کسانی دیگر ارزشمند و غنیمت است .

سوم اینکهبدانیم دنیا پر از این تناقضات است.

پس سعی کنیم ارزش واقعی هر چیزی را درک کنیم و مهمتر اینکه قدر داشته هایمان را بدانیم

 


+ نوشته شده توسط باران در سه شنبه پنجم مرداد 1389 و ساعت 19:24 |

هواپیما آمادة حرکت بود و آنها در ورودی کنترل همدیگر را بغل کردند و ............ 

مادر گفت: "دوستت دارم و آرزوی کافی برای تو می کنم."

 دختر جواب داد: "مامان زندگی ما با هم بیشتر از کافی هم بوده است. محبت تو همه آن چیزی بوده که من احتیاج داشتم. من نیز آرزوی کافی برای تو می کنم ."

آنها همدیگر را بوسیدند و دختر رفت.

 

مادر نزدیک من آمد و ایستاد. می توانستم ببینم که می‌خواست و احتیاج داشت که گریه کند.

نمی‌خواستم خلوت او را به هم بزنم ولی  خودش با این سؤال این کار را کرد: "تا حالا با کسی خداحافظی کردید که می‌دانید برای آخرین بار است که او را می‌بینید؟"

 جواب دادم:  بله. منو ببخشید که فضولی می‌کنم چرا آخرین خداحافظی؟

او جواب داد: "من پیر و سالخورده هستم او در جای خیلی دور زندگی می‌کنه. من چالش‌های زیادی را پیش رو دارم و حقیقت اینست که سفر بعدی او برای مراسم دفن من خواهد بود ."

وقتی داشتید خداحافظی می‌کردید شنیدم که گفتید: " آرزوی کافی را برای تو می‌کنم."  می‌توانم بپرسم یعنی چه؟

او شروع به لبخند زدن کرد و گفت: "این آرزوییست که نسل بعد از نسل به ما رسیده. پدر و مادرم عادت داشتند که این را به همه بگن."

مکثی کرد و درحالی که سعی می‌کرد جزئیات آن را به خاطر بیاورد لبخند بیشتری زد و گفت: "وقتی که ما گفتیم آرزوی کافی را برای تو می‌کنم. می‌خواستیم که هر کدام زندگی پر از خوبی به اندازه کافی که البته می‌ماند داشته باشیم."

سپس روی خود را به طرف من کرد و این عبارتها را عنوان کرد :

 *** آرزوی خورشید کافی برای تو می‌کنم که افکارت را روشن نگاه دارد بدون توجه به اینکه روز چقدر تیره است .

*** آرزوی باران کافی برای تو می‌کنم که زیبایی بیشتری به روز آفتابیت بدهد .

*** آرزوی شادی کافی برای تو می‌کنم که روحت را زنده و ابدی نگاه دارد .

*** آرزوی رنج کافی برای تو می‌کنم که کوچکترین خوشی‌ها به بزرگترینها تبدیل شوند .

*** آرزوی بدست آوردن کافی برای تو می‌کنم که با هرچه می‌خواهی راضی باشی .

*** آرزوی از دست دادن کافی برای تو می‌کنم تا بخاطر هر آنچه داری شکرگزار باشی .

*** آرزوی سلام‌های کافی برای تو می‌کنم که بتوانی خداحافظی آخرین راحتری داشته باشی ............ ..

بعد شروع به گریه کرد و از آنجا رفت .

می گویند تنها یک دقیقه طول می‌کشد که دوست پیدا کنید٬ یک ساعت می‌کشد تا از او قدردانی کنید. اما یک عمر طول می‌کشد تا او را فراموش کنید.

از زندگی لذت ببرید !

تقدیم به تو... دوست عزیزم

 با آرزوی برآورده شدن آرزوهای شما یاران همیشگی سیاه سفید

+ نوشته شده توسط باران در سه شنبه بیست و نهم تیر 1389 و ساعت 22:35 |
خوش بحال مسافرکشان میدان آزادی،چه آزادانه دادمیزنند:آزادی،آزادی
+ نوشته شده توسط باران در سه شنبه بیست و نهم تیر 1389 و ساعت 22:28 |
یک شبی مجنون نمازش را شکست
بی وضو در کوچه لیلا نشست

عشق آن شب مست مستش کرده بود
فارغ از جام الستش کرده بود

سجده ای زد بر لب درگاه او
پر زلیلا شد دل پر آه او

گفت یا رب از چه خوارم کرده ای
بر صلیب عشق دارم کرده ای

جام لیلا را به دستم داده ای
وندر این بازی شکستم داده ای

نشتر عشقش به جانم می زنی
دردم از لیلاست آنم می زنی

خسته ام زین عشق، دل خونم مکن
من که مجنونم تو مجنونم مکن

مرد این بازیچه دیگر نیستم
این تو و لیلای تو ... من نیستم

گفت: ای دیوانه لیلایت منم
در رگ پیدا و پنهانت منم

سال ها با جور لیلا ساختی
من کنارت بودم و نشناختی

عشق لیلا در دلت انداختم
صد قمار عشق یک جا باختم

کردمت آوارهء صحرا نشد
گفتم عاقل می شوی اما نشد

سوختم در حسرت یک یا ربت
غیر لیلا برنیامد از لبت

روز و شب او را صدا کردی ولی
دیدم امشب با منی گفتم بلی

مطمئن بودم به من سرمیزنی
در حریم خانه ام در میزنی

حال این لیلا که خوارت کرده بود
درس عشقش بیقرارت کرده بود

مرد راهش باش تا شاهت کنم

صد چو لیلا کشته در راهت کنم.

 

+ نوشته شده توسط باران در چهارشنبه نهم تیر 1389 و ساعت 0:29 |
وقتی به دنیا می اییم در گوشمان اذان می خوانند و وقتی میمیریم برایمان نماز می خوانند

                                     *** زندگی چقدر کوتاه است***

                                 ***فاصله ی اذان تا نماز***

+ نوشته شده توسط باران در چهارشنبه نهم تیر 1389 و ساعت 0:25 |

 
این داستان رو از یک وبلاگ دزدیم  
 
 
 نوشته بود :
 
دوستم تعریف میکرد که یک شب موقع برگشتن از ده پدری تو شمال طرف اردبیل،
 
جای اینکه از جاده اصلی بیاد، یاد باباش افتاده که می گفت
 
جاده قدیمی با صفا تره و از وسط جنگل رد میشه!
 
اینطوری تعریف میکنه:
 
من احمق حرف بابام رو باور کردم و پیچیدم تو خاکی ۲۰ کیلومتر از جاده دور شده بودم که یهو  ماشینم خاموش شد و هرکاری کردم روشن نمیشد.
 
وسط جنگل، داره شب میشه، نم بارون هم گرفت.
 
اومدم بیرون یکمی با موتور ور رفتم دیدم نه میبینم،
 
نه از موتور ماشین سر در میارم!!
 
راه افتادم تو دل جنگل، راست جاده خاکی رو کرفتم
و مسیرم رو ادامه دادم.
 
دیگه بارون حسابی تند شده بود.
 
با یه صدایی برگشتم، دیدم یه ماشین خیلی آرام
وبی صدا بغل دستم وایساد.
 
من هم بی معطلی پریدم توش.
 
اینقدر خیس شده بودم که به فکر اینکه توی ماشینو
نیگا کنم هم نبودم.
 
وقتی روی صندلی عقب جا گرفتم، سرم رو آوردم بالا
واسه تشکر
 
دیدم هیشکی پشت فرمون و صندلی جلو نیست!!
 
پشمم ریخت.
 
داشتم به خودم میومدم که ماشین یهو همونطور بی
صدا راه افتاد
 
هنوز خودم رو جفت و جور نکرده بودم که تو یه نور
رعدو برق دیدم
 
یه پیچ جلومونه!
 
تمام تنم یخ کرده بود.
 
نمیتونستم حتی جیغ بکشم
 
ماشین هم همینطور داشت میرفت طرف دره.
 
تو لحظه های آخر خودم رو به خدا اینقدر نزدیک دیدم
 
که بابا بزرگ خدا بیامرزم اومد جلو چشمم.
 
تو لحظه های آخر، یه دست از بیرون پنجره،
 
اومد تو و فرمون رو چرخوند به سمت جاده 
 
نفهمیدم چه مدت گذشت تا به خودم اومدم.
 
ولی هر دفعه که ماشین به سمت دره یا کوه میرفت،
 
یه دست میومد و فرمون رو میپیچوند. 
 
از دور یه نوری رو دیدم و حتی یک ثانیه هم تردید
به خودم راه ندادم.
 
در رو باز کردم و خودم رو انداختم بیرون. 
 
اینقدر تند میدویدم که هوا کم آورده بودم.
 
دویدم به سمت آبادی که نور ازش میومد
 
رفتم توی قهوه خونه و ولو شدم رو زمین
 
بعد از اینکه به هوش اومدم جریان رو تعریف کردم 
 
وقتی تموم شد، تا چند ثانیه همه ساکت بودند 
 
یهو در قهوه خونه باز شد و دو نفر خیس اومدن تو،
 
یکیشون داد زد:
 
ممد نیگا! این همون احمقیه که وقتی ما داشتیم
ماشینو هل میدادیم 
سوار شده بود
+ نوشته شده توسط باران در سه شنبه هشتم تیر 1389 و ساعت 23:41 |
تا حالا وقتی بیرون پشت چراغ قرمز ماندی به ماشینهای اطرافت دقت کردی ؟!!!!!!!!

یکبار این کار رو بکن

ماشینهارو نگاه کن  داخل ماشین هارو  ببین همه زوجها که نشستن داخل ماشین  انگار نه انگار زن و شوهر هستند

هر کدوم تو فکر خودشون هستن اگر هم در حال صحبت باشن فقط دارن با هم سر یک موضوع بی ارزش بحث می کنن

اما در عوض دوست پس و دخترها چنان گرم حرف و خنده و ... هستن

واقعا چرا

چرا زن و شوهر ها چه جوان چه پیر باهم غریبه هستند

ولی دوست دختر و پسرها چه تو خیابون و چه تو ماشین باهم گرمند؟؟؟؟؟؟

این موضوع برام خیلی جالب بود اما جواب شو پیدا نکردم تا قبل از به هم رسیدن کلی ارمان و آرزو  دارن همین که به هم می رسن تازه یادشون می افته زندگی یعنی چی ؟؟؟؟؟؟؟؟

من که هنگ کردم تو چه طور ؟؟!!!

 

 

+ نوشته شده توسط باران در پنجشنبه بیست و هفتم خرداد 1389 و ساعت 21:49 |


Powered By
BLOGFA.COM