چقدر دلم می خواد یکی بغلم کنه ....
بدون هیچ حرف وتوضیحی .....گریه کنم .... و سبک بشم ....
از اینکه همیشه برای همه نقش فرشته ی مهربون رو بازی کنم خسته شدم ....
اینکه وقتی خودت یه فرشته ی مهربون میخوایی همه تبدیل بشن به گربه نره و روباه مکار یا حداکثر یه پدر ژپتوی پیر بد خلق که سرش شلوغه و فرصتی برای شنیدن تو نداره خسته شدم ......
کاش نتیجه ی همه چی زودتر معلوم میشد ....
از این انتظارهمیشگی خسته ام ....
کاش اون پینوکیو ی پدر ژپتو زودتر اون نقاب عروسکیشو کنار می زد کمتردروغ می گفت و زود تر ادم می شد ....
کاش ........
اخه پینوکیو کی قسمت اخر این بازی می شه ........
|
+| نوشته شده توسط
باران در جمعه دوازدهم مرداد 1386
|